☆مثل تیغهی عَلَم☆تا به
دستیاری تو عشق را
برفراز ِ آسمان عَلَم کندناگزیر بود دست ِ خویش رادر حوالی ِ زمین قلم کند☆دید آب و نیزه نقشه میکشندمثل ِ آتش از میانشان گذشتتا حصار ِ فتنه و فرات رابا لبان ِ تشنه متهم کند☆جاری ِ شریعه میگذشت و ماهمشک را پُر آب کردو بازگشتشرم کرد با ترنم فراتاز فراز ِ تشنگیش کم کند☆ماه بود و مشک در حصارگرگیک سوار و ییک تهاجم بزرگمانده زخم ِ واپسین که چشم اوداستان ِ دیگری رقم کند☆آه ای امام تشنه لب ببخشایستاده ای تو، او نشسته استکاش میشد این سوار ِ غرق خونبی دو دست ِ تکیه قد علم کن☆شاید آرزوی دیگری نداشتغیر از این که مثل تیغهی عَلَمقامت ِ هزار زخم ِ خویش راپیش پای ِ حضرت تو خم کند☆
جلیل واقع طلب رباعی...
ما را در سایت رباعی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 12:41